سوفسطائیان
این مکتب در نیمه دوم قرن پنجم به وجود آمد و علل ظهور متفاوتی داشت ، آتن پس از پیروزی بزرگی که بر ایرانیان بدست آورد ، به صورت یک نیروی بزرگ و استعماری دریایی درآمد و در چند دهه،این دولت شهری ، تحت حکومت پریکلس ، مرکز آموزش و پرورش و فرهنگ گردید . نقاشی و مجسمه سازی و نمایشنامه نویسی و بسیاری از صور و اشکال ادبیات،حیات آتنیان را غنی کرد و حیات سیاسی نیز فعال شد و این یکی از پرشکوه ترین ایام یونان قدیم بود و این دگرگونی که ایجاد شد در مورد تغییر سنت های قدیمی بود و در افکار و به خصوص در اخلاق و دین متمایل به شک گشت و معلمانی به نام سوفیست (سوفوس ـ سوفیما ـ سوفیا ) رهبر این دگرگونی بودند .این ها در دانش و معرفت ، استادی و تخصص داشتند و مردان تحصیل کرده ی زمان خود بودند و ادعای مهارت در هنر زندگی کردن و روش های کامیابی و سعادت داشتند و آماده بودند که تمامی این امور را به جوانان بیاموزند . آزادی آنقدر در جامعه یونان وجود داشت که مردم آزادانه می توانستند در پیرامون سیاست ، اخلاق و مذهب سخن بگویند و نتیجه این کار پیشرفت فن خطابه و سخن وری بود . آنها به شاگردان خود نشان می دادند که چگونه در مجامع عمومی به سخنرانی بپردازند و بتوانند برای اقناع دیگران سخنرانی کنند و چگونه ذهنشان زود انتقال و تیز فهم باشد.
بدون شک سوفسطائیان ، دانشی وسیع اما سطحی داشتند و بسیار باهوش بودند که تمام حیله ها و نیرنگ های مجادله و مناظره را می دانستند ولی این ادعا را داشتند که می توانند علیه هر موضوعی به نحوی مؤثر استدلال کنند و بد را خوب جلوه دهند ، پس احتمالاً جوانان گرد آنها می آمدند و آنها را متفکران بزرگ می پنداشتند ، اما برای نسل های قدیمی تر سوفسطائیان به منزله فرصت طلبان یا حتی فریبکاران بودند که برای تعلیمات خود مزد زیادی دریافت می کردند و توجه کمتری به حقیقت داشتند .
می شود گفت که آنها تهدید کننده و مخرب عقاید و رسوم در مورد حکومت و اخلاق و دین بودند و طرز فکری شکاکانه را ترویج می کردند و افلاطون روش آنها را دشمن می دانست . افلاطون وارسطو این جور تعلیم دادن آنها را رد می کنند و می گویند : شما فضل فروشید . تنها کسانی که ثروتمند بودند می توانستند از تعالیم آنها استفاده کنند. کم کم موفقیت بر حریف جای حقیقت را گرفت .
سوفسطائیان به این روش کار می کردند که ابتدا از مبانی و معتقدات شخص آغاز می کردند و نتایجی می گرفتند که با آن تناقض داشت و هنر متقاعد ساختن دیگران را داشتند .کاری که امروزه نیز بسیار رواج دارد.
+ نوشته شده در هفتم اسفند 1387ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط مژگان
|
ا تمیست ها
در میان این فلاسفه ، لوکیپوس(leucippus) و دموکریتوس ( Democritus) ، نظریه یی مادی بیان کردند که بر چشم ا نداز اتمی جدید در شیمی و فیزیک سبقت دارد . در باره ی (لوکیپوس) کمتر می دانیم ، ا و حوزه ی درسی ا ی را در (آبدرا Abdera)تأسیس کرد و نظرا تش را
(دموکریتوس ) بیان نمود و تفضیل داد . بر طبق این نظریه هر چیزی شامل اجزاء و ذرات کوچکترمادی ا ست ، به قدری کوچک که آن ها را نمی توا ن بیش از آن تقسیم و تجزیه کرد و نام
"اتم" نیز از همین جا ا ست که به معنای تقسیم ناپذیر و غیر قابل تجزیه ا ست ؛ ساختمان تمام اتم ها از یک ماده است ، ولی در چیز ها یی مانند شکل و اندازه و وزن و حرکت و وضع اختلاف دارند و این اتم ها در یک خلاء نامتناهی یا همان مکان خالی ، درچرخشند . اتم ها غیر قابل نفوذ و فناناپذیرند و هر شکل و صورت ممکنی دارند و به هر قالبی که ممکن باشد در می آیند پس اختلافات کیفی که به نظر ما می رسد در واقع فقط اختلاف در اندازه یا ترتیب اتم هاست .
اتم ها دائماً در حرکت و در تمام جهات پراکنده اند و با یکدیگر برخورد می کنند ؛ اشیاء سبک تر،
شامل اتم هایی هستند که به آسانی پخش و پراکنده می شوند ، در صورتی که اشیاء سنگین تر از اتم هایی ترکیب شده اند که محکم تر و مقاوم ترند .آن ها نظر جالبی در مورد اعضای حسی
می دهند بدین نحو که : اتم ها قسمتی از ذرات و یا تصاویر از خود بیرون می دهند و این ها اتفاقاً به اعضای حسی مناسب بر خورد می کنند و مثلاً چشم مانند یک آیینه این خروج و صدور را منعکس می کند و دیگر اعضای حسی هم بر حسب صفت خاص اتمی خود همین گونه اند ؛ در نتیجه صفات و کیفیات ا شیاء ، مثلاً رنگ و بو و طعم آنها ، از بر خورد اشیاء و آلات حس ناشی
می شود پس (نسبی) و عارضی هستند ، نه این که برای خود اشیاء و ذاتی آن ها باشد .
آن ها نظریه ا ی در مورد (نفس) دارند که بیان می دارد ا نسان دارای نفس ا ست ، اما آن نیز مادی و از اتم های بسیار متحرک و محکم ترکیب شده و نفوس طبعاً مایلند که در هوا معلق با شند ولی
فشار هوا آنها را به درون بدن می کشد بنابر این هوا یا تنفس است که حیات را نگه می دارد و در نتیجه نفس اصل حیات می شود .
+ نوشته شده در دوازدهم دی 1387ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط مژگان
|
آناکساگوراس(anaxagoras)
در اخبار ا ست که ا و با اینکه در (ایونیا) به دنیا آمد ولی یک شهروند ایرانی بوده زیرا هنگامی که (خشایار شاه ) به یونان حمله کرد ، آن جا را به زیر سلطه ی ایران برد ؛ می توان گفت که ا و اولین فیلسوفی بوده که به (آتن ) رفته . نیمه ی دوم قرن پنجم قبل از میلاد عصر طلائی آتن بود که همزمان با دوران فرمانروایی (پریکلس) ، فرمانروای دانش دوست آن زمان می باشد که وی از اشخاصی بود که تحت تأ ثیر آناکساگوراس قرار داشت و شاگرد ا و بود . ا و نخستین فیلسوفی بود که بر خلا ف نظریات مردم نظر می دهد و به همین دلایل نیز متهم می شود ؛ می گفت که خورشید یک قطعه سنگ گداخته است و همین طور ستارگان ،در حالی که قبل از آن خورشید را خدا می دانستند و همچنین به دلیل هوا خواهی از ایرانیان {مِدیسموس : هوا خواهی}
او با (امپدکل) موافق بود که از تجمع و تفرق اجزاء ، انواع محسوسات به وجود می آیند اما بیشتر به تحلیل ماده جهان پرداخت ، ماده اصلی که اشیاء از آن ترکیب شده و به وجود آمده اند تعداد نامتناهی "تخمه ها " از هر نوع ممکن ا ست ؛ در هر چیز تخمه خاصی است و تخمه همه چیز در همه چیز است و هر چیزی بخشی از چیز ها در آن ا ست ؛ می توا ن گفت که ا و (کثرت گرا) است و ماده را واحد نمی داند و معتقد به مواد نخستین بی شمار است . در ابتدا نوعی آشفتگی و بی نظمی بود که در آن همه چیز در حالت کمون قرار داشت ، سپس جریان جدایی آغاز شد و تمام ا شیاء از حالت کمون به حالت بروز در آمدند ؛ مثلاً یک تکه چوب ، تخمه های چوب را دارد یعنی تخمه های اصلی چوب را ، ولی تخمه های هر چیز دیگر را نیز دارد ؛ فقط در اینجا تخمه های چوب غالب و مسلط است . وی مدعی بود که این تبیین در مورد زندگی روزا نه نیز صادق است به طور مثال ، ما نان می خوریم و آن به استخوان و گوشت و خون و ماهیچه تبدیل می شود و این بدین خاطر است که تخمه های گوشت و خون و ... قبلاً در نان بوده است . (کون و فساد ) در کار نیست زیرا تولید شده در تولید کننده هست .
اولین علت محرکه جهان را " نوس" (عقل ، nous ) نامیده است و وظیفه آن را تغییر و حرکت می داند و اختلاط و افتراق به دست او انجام می شود ؛ ارسطو می گوید : نوس آناکساگوراس یک نوع ابزار مکانیکی ا ست و خدای ا و به گونه ای است که هر زمان به آن احتیاج داشته از آن تعریف می کرده .اعتقاد آناکساگوراس بر این بود که هر گاه تن و جان از هم جدا شدند ، مرگ برای هر دوی آن ها رخ می دهد ؛ پس شخص، فناناپذیر نیست .
+ نوشته شده در یازدهم دی 1387ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط مژگان
|
مکتب الئا بنیان گذار مکتبی انتقادی بود .«زنون» و «پارمنید» بنیان گذاران این مکتب انتقادی بودند .
امپدوکلس(Empedocles)
در اینجا به این موضوع بر می گردیم که ماهیت جهان طبیعی چیست و این که جهان چگونه پابرجاست ؟؟ او از پیشروان پزشکی بود و مشهور است که به نحوی اعجاز آمیز کار می کرده .
امپدوکل دومین شخصی است که اندیشه های خود را منظوم گفته ؛اثر معروف او«پالایش ها(سرودهای تطهیر)» ، 5000 بیت دارد .
بسیاری از عقاید خود را از«پارمنیدس» گرفته ؛ وی معتقد بود که جهان واحد است ، اما نه ساکن. جهان محصول چهار عنصر یا اصل _ خاک و هوا و آب و آتش _است و این چهار عنصر تما م اشیاء گوناگون جهان را به وجود آورده اند و این اصول یا عناصر اولیه فنا ناپذیر و غیر قابل فسادند و به یکدیگر نیز تبدیل نمی شوند اما می توا نند( اختلاط و افتراق) داشته باشند با کمک دو عامل (مهر و کین )؛ مهر آن عناصر را به هم می آمیزد و کین آن ها را از هم جدا می کند . عناصر دارای بعضی صفات و کیفیات کلی هستند ، خاک سرد و خشک است و هوا گرم و مرطوب و آب سرد و مرطوب و آتش گرم و خشک و معتقد بود که ناخوشی و درد و رنج بدنی نتیجه ی افزایش یا نقصان همان کیفیات است ؛ مثلاً تب افراط گرمی و سرما خوردگی فزونی سردی است . ا و در طب به اکتشافاتی قابل توجه درباره ی تنفس و توالد و تناسل نائل شد و هم چنین در مورد روان شناسی نیز نظراتی داشت ؛( ادراک) به این گونه ا ست که بدن ما نیز مانند جهان از این عناصر ترکیب یافته و مشابه به وسیله ی مشابه شناخته می شود و چون آدمیان از همان ماده ای ساخته شدند که بقیه ی مخلوقات ، عمل ادراک باید دلالت بر تلاقی عناصر متجانس نماید ؛ یک شی ء از خود ذراتی بیرون می دهد و این ذرات به اعضای حسی که منافذ آن ها به طور طبیعی طوری قرار گرفته که آن ذرات را دریافت می کنند ، بر می خورد ، به این روش ما می بینیم یا می شنویم یا می چشیم و غیره . (تنا سخ ) را مد نظر دا شته و می گوید : روح ما از موطن آسمانی هبوط کرد و در این دشت محنت وقتی به زمین آمد به اشکال مختلف در آمد پس به چرخه تنا سخ قائل است و می گوید : ا نسان باید کیفر جنایاتش را بدهد تا تطهیر شود وسپس به موطن اصلی خود بر گردد .
+ نوشته شده در یازدهم آذر 1387ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط مژگان
|
زنون
او شاگرد «پارمنید» بود و راهی برای حمله به نظریات «هراکلیت» پیدا کرد. هراکلیتوس ا ظهار نموده بود که حرکت واقعی است و وجود دارد اما «زنون» به عکس آن می کوشید تا نشان دهد که واقعی دانستن حرکت جز پندار صرف نیست و روشی را که به نام (روش جد لی ) معروف است به کار برد ؛ یعنی روشی که در آن هر یک از دو نظر مخالف و متضاد ، مطالعه می شود و نتیجه هر یک در برابر دیگری قرار می گیرد . «ارسطو» ا و را کا شف جدل می داند که بعد ها بین سوفسطائیان و ارسطو به کمال می رسد ؛در جدل ، ابتدا عقیده و اصل مسلم طرف مقابل پذیرفته می شود و بعد از آن یک سری نتایج گرفته می شود که با بحث تناقض دارد و از آن طریق شخص را دچار سردرگمی می کند .
مشهورترین احتجاج وی شبهه ی (ا خیلس و سنگ پشت) است ،( achilles شخصی ا ست که در افسانه های یونانی به سرعت سیر وچابکی و شجاعت معروف است) ؛ که در مسابقه ا ی با هم رقابت می کنند ، فرض کنید که سنگ پشت نیمی از میدان را پیموده است در زمانی که اخیلس این نیمه را می دود، سنگ پشت مسافتی را ، هرچند کم ، پیموده و هنوز جلو است ، زمانی که اخیلس این مقدار را ه را می پیماید ، سنگ پشت هم کمی دیگر جلو رفته است ، و همین طور ادامه دارد ؛ این گونه به نظر می رسد که گویی اخیلس هرگز به سنگ پشت نمی رسد . شبهه ی دیگری نیز هست که تیری که در حال پرتاب است هرگز حرکت نمی کند ، زیرا در لحظه ای معین باید در نقطه ای معین از مکان باشد پس نتیجه می شود که مکان و زمان تا بی نهایت قابل تقسیم است . به طور کلی زنون (نفی مکان و نفی حرکت ) می کند ؛ ساده ترین تبیین شاید این باشد که او از مکان و زمان و حرکت و اندازه و غیره به عنوان مفا هیم انتزاعی ذ هنی سخن می گو ید ، نه به عنوان امور واقعی در تجربه ی عملی .
+ نوشته شده در دهم آذر 1387ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط مژگان
|
پارمیندس
در الئا به دنیا آمده و موضعی خلاف« هراکلیت» دارد .معتقد است که هیچ چیز تغییر نمی کند و حرکت و ثباتی ندارد ، اضداد در فلسفه ی او نقشی ندارد و (کون و فساد) را نفی می کند ؛ سخنان وی به قول «هگل»آن قدر عمیق است که می توان این سخنان را مانند مجسمه هایی استوار در یونان برافراشته کرد ، هر چند می توان هر آنچه که ا و گفته در دفترچه ا ی کوچک جمع آوری کرد .
«پارمنید» نخستین کسی است که عقاید فلسفی را در قالب شعر گفته و در جنوب ایتالیا ، شاعر را سخن گوی خدا می دانستند .اثر مهم وی منظومه ای طولانی به نام «در باره ی طبیعت» ا ست ؛ در مقد مه ی آن ، شاعر به دروازه ا ی می رسد که دو جاده ی ، شب و روز ، از هم جدا می شود .این دو را ه اشاره ایی است به طریق پندار ، که به توهم یا جهل منتهی می شود و به طریق حقیقت ، که به معرفت می رسد و ثابت و ازلی ا ست . به عبارت دیگر ،آن چیزی را که ا نسان به وسیله ی حواس می شناسد نباید راهنمای قابل اعتماد برای ماهیت و ذات حقیقی اشیاء باشد ؛ چنانچه که( ادراک حسی) پر از تناقضات است و با حس، تنها می توان افکار سطحی و ظن و گمان را به دست آورد و بالعکس ،
برای رسیدن به حقیقت و معرفت روشن باید از تعقل و تفکر انتزاعی پیروی کرد .
هسته ی اصلی اندیشه ی فلسفی او این است که (وجود هست و لا وجود نیست )، نیستی ما به ازاء ندارد ،نیستی نه به اندیشه می آید و نه می توان از آن سخن گفت ؛ پس سرچشمه ی سخن و اندیشه هستی است و تنها هستی است که به اندیشه و سخن می آید و اگر هستی نباشد ا ندیشه نیست ولی عکس آن صادق نمی باشد . او صفاتی نیز برای هستی در نظر گرفته . «شکاکان»که از فیلسوفان بعدی هستند ، خود را وارث «پارمنید» می دانند زیرا در تفکرات او بذر هایی از شکاکیت هست .
+ نوشته شده در یکم آذر 1387ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط مژگان
|
هراکلیتوس
ویژگی های یک پیامبر ، شاعر و فیلسوف را در خود جمع کرده ا ست ؛ وی در شهر«افسوس» از شهر های آسیای صغیر متولد شد . او را « فیلسوف گریان و فیلسوف بدبین» نام نهاده ا ند ؛او ، (هسینیسم) است چون گفته می شود که بر نادانی مردم می گریسته و شخصی چیستان گو بوده است که سخنانی نیش دار و در نهایت ابهام مطرح می کرده . کتابی در باره ی طبیعت به ا و نسبت داده ا ند که قطعاتی از آن باقی ست و فهم آن دشوار است و به زبان استعاری بیان شده .
ظاهراً به نظر می رسد نسبت به عقاید دیگران ، خود بین و مغرور بود و چنین فکر می کرد که فقط او فلسفه درست را یافته است . معروف است که گفته : {چه خوب است که اهالی شهر افسوس خود را به دار بزنند و شهر را به دست کودکان بدهند ، چرا که آنها «هرمودوروس»که شخصی دانا بود از شهر تبعید کردند}. وی میانه خوبی با فیثاغورس نداشت و او را پادشاه فریبکاران می دا نست ومعتقد بود که آموختن زیاد فهم نمی آورد . روش ا و «خود کاوی» بود و به قول ا و سرچشمه بدبختی و خوشبختی در خود ما ست .او مانند فلاسفه ایونی وحدت گرا بود .
اصل نهایی(آرخه)را «آتش» می دانست ؛ آتش لطیف ترین چیزهاست و چنان حرکت سریعی دارد که حوا س توانایی دریافت آن را ندارند ، آتش هم مبدأ است و هم منتها . ا و برای «کون و فساد»در عالم ، را ه (فراز و نشیب) را ا نتخاب کرده که آن چه در عالم است حاصل رقیق شدن و غلیظ شدن آتش است آتشD آب D خاک D سنگ
«هراکلیت» دنیا را به رودخانه ای روان تشبیه می کند که هر دمش با دم دیگر متفاوت است و
می گوید : { ما نمی توانیم دوبار وارد یک رودخانه شویم ، زیرا آب آن دا ئم عوض می شود و این نشانه ی دگرگونی است }؛ پس معتقد بود که سکون وجود ندارد و از « سیرورت»مدام ، (شدن) در جهان سخن می گوید که اگر از کار بایستد جهان از بین می رود ؛ ا و از «دیالکتیک هگل» می گوید یعنی گذر مرحله ای از مرحله ایی دیگر به طور لاینقطع . تمام امور را نسبی می دا ند ، زیرا هر چه که مطلق باشد دارای رکود است و این از سیرورت به دور ا ست . وی وحدت ا ضدا د را بیان می کند که وجود یک ضد ، شرط وجود ضد دیگری است ؛ آنچه واقعی است سیر مستمر ا ست و همه ی اضدا د یک چیزند ، روز نام شب است وقتی رو به زوا ل می رود ، گرسنگی نام سیری است که رو به کاهش نهاده و ... حواس را مانند پنجره ای می داند و مانند «پارمیندس»آن را تحقیر نمی کند .
« لوگوس» عقل جهانی است که تمام تغییرات پیاپی ، با همه ی نابسامانی ظا هریش به آن ربط دارد؛ آن قانون جهانی است و تقریباً مانند تقدیر و سرنوشت ا ست که در ورای هر چیزی ، اشیا ء را چنانکه هستند ظاهر می سازد و سیری را که باید داشته باشند به آنها می دهد .احتمال نمی رود که لوگوس نامی برای خدا باشد ، بلکه بیشتر نام اصل نظم است و خردمندی انسانی خود نموداری از این لوگوس در جهان ا ست .
+ نوشته شده در یکم آذر 1387ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط مژگان
|